ناشناس چون گذشته
به بهانه اول خرداد 1362 سالروز عروج مسیح کردستان
در اتاقي كه جلسه شوراي انقلاب برگزار مي شد، آيت الله مطهري ، آيت الله بهشتي و آيت الله مفتح كنار يكديگر نشسته بودند. آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان و نيز اعضاي كادر مركزي سازمان مجاهدين هم حضور داشتند. مهدي ابريشم چي و موسي خياباني كه تازه از زندان آزاد شده بودند، كنار رجوي نشسته بودند، البته دكتر باهنر نيز حضور داشت.
آيت الله مطهري ابتدا آيهاي خواند و سپس موضوع اصلي بحث را مطرح كرد. از صحبت هاي او مشخص بود كه امام به شوراي انقلاب مأموريت داده تا با توجه به شرايط داخلي در مورد حفاظت تصميم گيري نمايند و آن روز قرار بود تكليف اين مسأله روشن شود.
آيت الله مطهري نگاهي به جمع انداخت و گفت : ما دو طرح پيشنهاد داريم، هر دو مطرح و تصميم نهايي گرفته خواهد شد. سپس رو به مسعود كرد و گفت: ما آماده هستيم طرح شما را بشنويم...
ادامه مطلب
ياد آن بىثمرى بر سر بازار بخير!
- تقدیم به دلاور مردان کربلای 5-
آنان که در اول شب یلدای زندگی سینه سیاه هوسها را دریده
و با سپیده سحر عشق عقد وصال و شهادت بستند
بگذار بگريم بيستون؛ 
بگذار تيشه بر جانت بسايم بيستون.
بگذار اشكهاى جانم را بر سينهات حّك كنم،
سينه تو دامان يار من است،
يار خوابيده در دلت!...
زِهَر سنگت داستان شيرينم مىخوانم،
زِهَر سختت نرمى دستانش مىيابم...
بگذار بگريم بيستون!
شبها، ستارگان آسمان خاطراتم را برايم مىسُرايند،
در اين كوير بودن،
آن گلهاى آسمان
همسُخنان سبزه بودنم هستند،
محرمان اسرار نيمه شبمان...
بگذار بگريم بيستون؛
من را كه تنها مىبينى اين چنين نبودهام،
من را كه شوريده مىبينى اينسان نبودهام،
ديوانه، رُسوا، شيدا...
از چه مىگويم!
تو كه با من هم راز بودهاى...
تو كه دلت را باز كردهاى و در آغوشت
يارانم را جا دادهاى...
هرشب به تنهايى همه بودنم، مىگريم!
و يا در خلوتْ سرايت مىسوزم،
همچو شمع در جمع رندان پاكباخته؛
- شهرى به ناله نان مىزنند طبل نياز،
و من از خويشتن در رنجْ كه نشستهام
و بر خاكستر كاروان رفته مىگريم...
يادش بخير آن غُلغله و شيون،
آن شور و فرياد،
شوق و شور و شررى داشتیم،
افسوس كه رفت...
- ياد آن بىثمرى بر سر بازار بخير -
بيستون!
چنگ من را كه در مغز جانت حس مىكنى،
سالها پيش در چنگ يارانم مىلوليد؛
اشك شورم كه بر كام گستردهات مىريزد،
سالها پيش گوهر دامان يارم بود.
بيستون عاشقان تنها!
تحملم كن!
بگذار آنقدر بسايمت
كه دستانم رنگ رُخ يار را بگيرد...
اى بيستون واماندگان عاشق!
- اى بهشت زهرا -
نوشته: استاد عزیزم! دلاور بسیجی سالهای جهاد و مردانگی
جنبشی كه دبیر كل آن شهید شود شكست نمی خورد 
دكتر شقاقی در سال 1988 توفیق زیارت حضرت امام (ره ) را یافت. فتحی شقاقی درباره علاقه خود به انقلاب اسلامی میگوید: «دنیا باید بداند كه بازتاب شعارهای امام خمینی (ره ) در فلسطین در هیچ جای دیگر دنیا نظیری نداشت . دلیل آن این است كه همانگونه كه امام راحل به زندگی ایرانی ها معنی بخشید به زندگی ما در فلسطین نیز چنین مفهومی بخشید.»
* * *
سیدحسن نصرالله دبیركل حزب الله لبنان در مراسم بزرگداشت شهید فتحی شقاقی:
«اما تو ای ابا ابراهیم ...امانت دار موفق و جهادگر خوبی در راه خدا بودی . اگر تو دیروز در یادواره دوست و یارت «سیدعباس موسوی » سیدالشهدای مقاومت اسلامی لبنان ایستادی تا بگویی حزبی كه دبیر كل آن شهید گردد هرگز شكست نمی خورد، امروز من در مقابل پیكر پاكت این كلمات را بار دیگر زمزمه می كنم ، جنبشی كه دبیركل آن شهید گردد هرگز شكست نمی خورد، هرگز عقب نشینی نخواهد كرد و به عقب نخواهد آمد؛ زیرا خون راه و روش و روح تو را با خود به همراه دارند تو در مقابل «سیدعباس موسوی » سیدالشهدای مقاومت لبنان می ایستادی و اعلام می كردی كه سربازی در حزب الله هستی ، امروز نیز من از طرف كلیه برادرانم به جنبش جهاد اسلامی و به دبیر كل آن برادر مجاهد دكتر رمضان عبدالله اعلام می كنم كه حزب الله لبنان از دبیر كل آن تا مجاهدینش در مناطق خط مقدم جبهه جنوب و بقاع غربی، همگی ، ای اباابراهیم سربازانی در جنبش جهاد اسلامی فلسطین هستند.»
* * *
در ۱۶/۲/۱۹۷۹ كتاب «خمینی ، راه حل اسلامی و جایگزین » توسط دكتر فتحی شقاقی منتشر گردید كه اولین كتاب منتشر شده در سطح جهان در مورد پیروزی انقلاب اسلامی به زبان عربی بود و ده ها هزار نسخه آن به فروش رسید.
به دنبال آن شقاقی چهار روز زندانی شد و سپس به اتهام مظنون بودن به فعالیت سیاسی مجدداً چهار ماه در زندان بود.
* * *
مشاهده متن کتاب "خمینی، راه حل اسلامی و جایگزین" نوشته كتر فتحی شقاقی
مترجم: سید هادی خسروشاهی
ناشر: انتشارات اطلاعات
اولين سال نشر: 1375
http://www.khosroshahi.ir/book/fehrest.php?book_id=20
ادامه مطلب
یادی از روزهاى تلخ ترك جبهه

نمی دانم آیا شما خبر پذیرش قطعنامه 598 را در آخرین روزهای تیر ماه 67 به یاد دارید یاخیر؟ اگر بیاد دارید آیا از شنیدن این خبر خوشحال شدید یا خیر؟ همه در شهر خوشحال شدند و شیرینی و شربت پخش کردند و به یکدیگر تبریک گفتند که "خدا را شکر بالاخره این جنگ خانه مان سوز پایان یافت!" و من نیز که آن زمان کودکی بودم خوشحال شدم که بالاخره ...
اما در فراسوی شهر! بودند مجاهدینی که همراه این خوشحالی همگانی ناشی از پایان این "نکبت جنگ"!، غمی بزرگ و جانسوز تمام وجودشان را در برگرفته بود. "غم ماندن!" و تو چه می دانی غم ماندن چیست؟!
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ ...
نمی دانم آیا خبری سنگین تر از این برای کسانی که سالهای عمر خویش را در زیر باران گلوله و خون گذرانده اند وجود داشت که به یکباره اعلام نمایند همه چیز تمام شده و خوان نعمت جنگ جمع گردیده و آنانکه مانده اند باید به شهر برگردند و زندگی جدیدی را آغاز کنند!؟
من در این خاک جایی ندارم!
ماندنی سهمگین سهم من بود!....
و آنروز که جنگ را از زبان مصطفی شنیدم و آنروز که عاشقش شدم! کمی فهمیدم که این حسرت ماندن یعنی چه!
و نمی دانم اگر آن آخرین روزهای تیرماه 67 در پادگان دوکوهه می بودم چه بر سرم می آمد آنگاه که اخبار ساعت 2 رادیو خبر پذیرش قطعنامه 598 را اعلام نمود...
* * *
مرتضی خانجانی از جمله همین جامانده ها بود. فرمانده گردان کمیل که به یکباره خبر آوردند که تا چند روز دیگر همه چیز پایان می یابد! و او چه آگاه بود و هوشیار که توانست در دقایق پایانی توفیق شهادت بیابد و چند روز بعد از پذیرش قطعنامه(۳۰ تیر) به خیل کاروان شهیدان الحاق گردد.
(آنانی که چندین سال پیش پایشان به سرزمین مقدس دوکوهه رسیده باشد شاید تصویر مرتضی و وصیتنامه اش را بر دیواره غربی ساختمان گردان کمیل دیده باشند، هرچند امروز به لطف سیاستهای غلط آقایان، این ساختمان بازسازی!(بخوانید پاکسازی!!!) شده و همه آثار جنگ از روی آن حذف گردیده و تبدیل شده به خانه سازمانی برادران ارتشی!)
وصیتنامه زیبایش خبر از دل پر غمش در روزهای پایانی جنگ دارد و سندی بر مظلومیت یاران روح الله.
تقدیم به همه جاماندگان وادی عشق که هنوز دلشان برای هوای ابری دوکوهه و کرخه و شلمچه می گیرد:
ادامه مطلب
برگ پایانی جنگ
«اعضای دایمی شـورای امنیت در یك تصمیـم اعـلان نـشـده در زمیـنـه حـمـایـت از عـراق در بـرابـر جمهوری اسلامی ایران به توافق رسیده بودند». این عبارت شرایط نظام بینالملـل را در مواجهه با جنگ ایران و عراق در آستانه صدور قطعنامه 598 نشان می دهد كه «كلودسشون»، وزیر خارجه سابق فرانسه به آن اشاره می كند . در طول جنگ تحمیلی از سـوی شورای امنیت سازمان ملـل 9 قطعنـامـه و 10 بیانیه صـادر شـد كـه نخستین آن شـش روز پس از شروع جنگ تحمیلـی بود.
قطعنامه 598 پس از پیروزی های بزرگ و گام به گام سپاهیان اسلام در زمستان 1364(فتح فاو در عملیات والفجر 8) و زمستان 1365(عملیات کربلای 5 در شلمچه) در حالی مطرح گردید که فائق آمدن ایران در جبهه های جنگ, حامیان بین المللی صدام را سخت برآشفته بود.
این قطعنامه تنها یك روز پیش از اولین اقدام آمریكا در حفاظت از نفتكش هـای كویت در 30 تیر 1366 تصویب شد و حضور نظامی آمریكا در منـطقـه هیچ مـعنـایی جز افـزایش فـشار به ایـران به منظور پذیرفتن قطعنامه 598 نداشت و روح قطعنامه بـرای نجات عراق از شکست بود...
ادامه مطلب
1 – ياران شيرخواره
در دوراني که سايه شوم و سياه استبداد بر سرزمين ايران حکمفرما شده بود, در روزگاري که انقلابيون و مبارزين دربند و يا تحت فشار زمانه در گوشه اي آرام گرفته بودند, پير و راهبر زمانه حضرت روح الله يک تنه و تنها در ميان معرکه ايستاده بود تا تنها علم آزادي و عدالت بر زمين نيفتد. وي در حالي که بيش از شش دهه از عمر پربرکتش مي گذشت و دوران جواني و ميانسالي را سپري کرده بود با دلي سرشار از ايمان و اميد در قبال اين سخن که به ياري که و کدامين همراه وارد اين گردونه مبارزه گشته اي؟ پاسخ مي دهد که "ياران من طفلان شيرخواره اي هستند که اينک در گهوارههاي خويش آرميده اند!".
...و بدين سان پيوند امام و شهيدان آغاز مي شود!...
ادامه مطلب
شهید گمنام
من كه تو را خوب مىشناسم، تو شايد براى آنها كه من باب، ثواب به زيارت اهل قبو
ر مىآيند گمنام باشى، همگى از كنارت بگذرند و بىتوجه، چرا كه نامت را برخاكت ننوشتهاند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ فانوسى بر مزارت نورافشانى نمىكند. حتى سنگ قبرت مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده ولى من تو را خوب مىشناسم خيلىخيلى خوب ، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...
من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مىدويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مىكرد اما لبخندت از چهره بيرون نمىرفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مىشدى آرام و آهسته گوشهاى مىگرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مىآوردى و شروع به قرائت مىكردى. خدا كه با تو حرف مىزد ...
ادامه مطلب
خستهام
خويش را شكستهام
هاى هاى گريه را
اقامه بستهام
عافيت
التيام زخمهاى شهر نيست
التيام اين دل شكسته هم
خستهام
خويش را شكستهام
غيرتم نهيب مىزند:
چرا نشستهاى؟
آه، راستى چرا نشستهام؟!...
كاش آخرين ستاره مىشدم
در شبى كه كاروان سرود خواند
دوست داشتم شبى
در حضور روشن ستارهها
ناپديد مىشدم
دوست داشتم شهيد مىشدم ...
" عليرضا قزوه "
آن بچه های کوچک

وقتى اسراى عراقى عمليات كربلاى 5 را براى زيارت به مشهد مىبرديم،
در نيشابور - در يك سالن ورزشى - توقفى داشتيم. من مشغول آب دادن به اسرا بودم، كه مشاهده كردم عدهاى از بچههاى كوچك شش هفت ساله، با لباس سپاه بر تن، مشغول آب دادن به اسرا هستند. از اينكه برايم نيروى كمكى آمده بود خوشحال شدم.
به طرف برادران سپاه رفتم و پرسيدم:«آيا اين بچهها، بچههاى فرماندهان سپاه اين شهر هستند؟»
گفتند: «خير، اينها فرزندان شهداى كربلاى 5 اين شهر هستند!»
وقتى موضوع را با بلندگو به اسرا اطلاع داديم، همه بىاختيار گريهشان گرفته بود.
اسئل الله الذی اکرمنی بمعرفتکم!

سلام بر شهیدان!
دوستان عزیز چند روزی میهمان دیار یاران پاکباخته بودم...
دوکوهه ، فکه، اروند، طلائیه، هویزه، دهلاویه، شلمچه،... کانال ماهی!
هر روز و هر ساعت و هر لحظه در سرزمین شهدا بودن نعمتی است که با هیچ چیز نمی توان آن را عوض نمود.
خوشا به حال آنانی که با شهدا زیسته اند!
خوشا به حال آنانی که هر لحظه حضور شهدا را در زندگانیشان درک می کنند!
... و خوشا به حال آنان که خواب شهدا را می بینند!
خدا کند که امسال شهدا نظری به زندگانی ما داشته باشند.
خدا کند که امسال شهر! بوی شهدا به خود بگیرد.
خدا کند که امسال شهدا را فراموش نکنیم!...
* * *
... خدایا توفیق چون شهدا زیستن، و با شهدا زیستن را در سال جدید روزی ما بگردان!
آمین!
آهوي زخمي
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بي ياران وايم چو دوزخ بودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
تير زهر آگين بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون مي چكدا
تيغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
واي از آن خاري كز يار بر دل خلدا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
پاي رفتن نيست ديگر به كجا رودا
كو سراي دوست كه او سر نهدا
عشق و هجراني وايش چه ها مي كشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون مي خوردا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
چشمه بي آهو زين پس چه تشنه بودا
دشت بي آهو وايم چه طوفان شودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا




